نازی زینبنازی زینب، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه سن داره

****میوه دل مامان و بابا****

مادر بودن ......

الهی مامان بمیره واست.......چند شبه به خاطر گرفتگی بینیت خوابت نمیبره........امروز دیگه واقعا بی قرار شده بودی.......از صبح که بیدار شدی مدام بغلمی و داری گریه میکنی.......هم دندونت داره درمیاد هم سرماخوردگی گرفتی........هیچوقت ندیده بودم اینطوری اشک بریزی.........تو ناله میزدی و اشک میریختی منم پا به پای تو گریه میکردم.........مادر بودن چقدر سخته...........کاشکی خدا به شما بچه ها زبون میداد تا راحت بگین چه نیازی دارین.........من نمیفهمیدم تو دردت چیه؟الآن گلوتم درد میکنه یا نه.....فقط عذاب میکشیدم.......الهی هیچوقت دیگه مریض نشی......بخدا من طاقت ندارم.........   ولی این مریضی تو ذهنمو مشغول ی...
15 آذر 1391

10 ماهگی....

عزیزم با اینکه چندین روزه از تولد ده ماهگیت میگذره ولی واسه خالی نبودن عریضه این عکسایی رو که همون روز ازت گرفتمو با تاخیر میذارم..... اینم تمرین راه رفتن که نتیجه ای که ازش گرفتیم اینه که حالا حالا ها شما اهل راه رفتن نیستی چون تا 4-5 قدم راه میری میشینی و هرکار میکنیم دیگه رو پاهات واینمی ایستی......   راستی دندون دومت هم دراومد.....من منتظر بودم دندون دومت کنار دندون اولیت یعنی پایین سمت چپ دربیاد اما بالا سمت چپ دراومد.....فعلا یه دندون پایین سمت راست داری یه دونه بالا سمت چپ....البته اون دوتای دیگه هم سفید شدن.......احتمالا همین روزاست که دربیان........مدام دندوناتو بهم میسایی ......من...
11 آذر 1391

بیمه اش کردم به نامت یا حسین.....

دخترم دهه اول محرم هم گذشت و تو اولین محرم زندگیتو تجربه کردی و با حضور در روضه های اباعبدالله و سیاهپوش کردنت بیمه آقا کردیمت...... واست یه دست لباس سقایی هم خریدم.......همیشه آرزو داشتم یه روز یه نینی داشته باشم و تو ایام محرم از این مدل لباسا تنش کنم و با خودم ببرمش مجالس عزاداری ......اونجا بهش شیر بدم و تو اون فضا در آغوش بگیرمش....خدایا شکرت که به آرزوم رسیدم.... این جعبه لباس سقایی که بعداز خریدنش دادم بهت تا خوب نگاش کنی.     اینجا هم داریم میریم روضه.....این پرده سیاه رو هم واسه خونه خودمون خریدیم......خیلی دوست دارم تو خونم مجلس عزای امام حسین بگیرم امیدوارم زودتر قسمتم ...
6 آذر 1391

محرم آمد و ........

زینبم .. ....... راستی چه نام زیبایی داری......... میدانی چه انسی با نام تو دارم؟شاید تو هم روزی مثل مردم این روزگار ، مثل خودم غرق در روزمرگی شوی و از معنی و مفهومها فراموش کنی و برگزیدن چنین نامی برایت تعجب آور باشد.........از خدا خواسته ام تا تو را عارف به زیبایی های این زندگی کند تا بدانی نام گزیدن فلسفه اش چیزی جز مردم اند......... اولین محرمت پر برکت باد فرزندم......   ...
25 آبان 1391

کودک من.....

گاهی به گذشته برمیگردم......یاد آن روزهایی که زندگیم فقط یک عضو داشت و خودم بودم و خودم......چه اضطرابی آن روزها در وجودم موج میزد.....از اینکه مرد زندگیم که باشد و چه باشد.....اصلا آیا زندگیم مشترک خواهد شد یا در تجرد باقی خواهم ماند.......آن روزها هرگز به داشتن تو فکر نمیکردم.......فکر تو از خیال من فاصله ای طولانی داشت........چه میدانستم شاید 5 سال بعد زندگیم ،نه بلکه قلبم به تکه سوم تقسیم خواهد شد و در آغوشم روز و شب در حال تپش خواهد بود......... نگاهت معنای زندگیم شده و لبخندت تمام شور و عشقم.......... به زندگی نگاه کن فرزندم و در همه حال به آن لبخند بزن تا با تو بخندد........ ...
23 آبان 1391

موهای زیبای زینب ......

یادش بخیر ....درست چند روز قبل از عملیات کچل کنون شما من این چند تا عکس زیبا رو ازت گرفتم.......اونموقع اصلا فکرشو نمیکردم باید با این موها به زودی خداحافظی کنم.......اون روز واسه انتخاب واحد با من اومده بودی.......درست 8 ماهت بود......بعد که باهم اومدیم تو اتاق بابایی تا یه کم استراحت کنیم من این عکسا رو از شما گرفتم.......امیدوارم زودتر موهات مثل اولش بشه.......   اینجا دیگه خسته شدی ...... اخم کردی و میخوای دوربینو از دستم بگیری   ...
11 آبان 1391

جشن دندونی...

خیلی وقت بود منتظر مروارید کوچولوت بودم......فکر میکردم زودتر از اینا ببینمش.....آخه از 3 ماهگی با حرص و ولع همه چیزو گاز میزدی و حتی گاهی خیلی غر غرو میشدی........دیگه داشتم نا امید میشدم آخه 9 ماهت شده بود.....از یه طرف میگفتن دندون بچه هر چی دیرتر دربیاد بهتره،از یه طرف بعضیا میگفتن دیر دراومدن دندون نشونه کمبود کلسیم هست.........خلاصه که دندونت نه خیلی دیر اما دیر دراومد.......خداروشکر نه تب کردی و نه اسهال شدی و نه وزنت کم شد.....حتی آب دهنتم جاری نشد....... خلاصه خونه مامان جون برات آش دندونی درست کردم(دست پخت مشترک من و بابا مهدی)که خیلی خیلی خوشمزه شده بود.........خیلی شلوغش نکردم.....یه جمع محدود با یه پذیرایی مختصر.....اما کلی...
9 آبان 1391

روزت مبارک

مامانی فقط اومدم بگم امروز روز تو بود......روز زیبای ولادت حضرت معصومه که مخصوص شما دخترای ناز شده.......امیدوارم حضرت پناهت باشن.......   ...
8 آبان 1391

دوباره سیسمونی

دخترم عکسای سیسمونیت چند روز بعد از گذاشتنشون دیگه باز نشدن.......خیلی از دوستای نی نی سایتی و فامیل دوست داشتن ببینن اتاق شما چطور چیده شده........اما من وقت نکردم چون حسابی سرم مشغول شما بود........اما امروز این فرصت پیش اومد تا عکساتو دوبار آپلود کنم و تو وبلاگت بذارم......       وای خسته شدم.......بقیه اسباب بازیای ویترینشم از دور مشخصه.....خیلی اسباب بازی براش نخریدم تا بعد باهم بریم بخریم...... ...
8 آبان 1391